در برف...
میخواستم بخوابم و در خواب گم شوم
در برف، در سپيدیِ مهتاب گم شوم
هنگام آببازیِ دستت كنار حوض
انگشتر تو گردم و در آب گم شوم
تو «كيستي...؟» صدا كنی و من شتابناك
از پشتِ در به محض دقالباب گم شوم
بگذار مثل بوتل خالی قُقُل... قُقُل
قُل... قُل... قلوُپ! داخل گنداب گم شوم
[↑ میخواستم بخوانمت ای راگ رازناك
آنقدر «تان» زنم كه در «آلاب» گم شوم]
بگذار در كنار تو برفی شود هوا
در برف، در سپيديِ مهتاب گم شوم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت 13:29 توسط عفیف باختری
|