ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد

شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد

 

دستي به روي ميزِ پراگنده اش كشيد

هر چيز را به جاي خودش جمع و جور كرد

 

«شايد... نه اشتبا... چرا؟» ناگهان گريست

از چشم خويش عينك خود را كه دور كرد

 

در كوچه كوچه بوي جنون بود و بوي خون

از پشت شيشه ديد كلاغي عبور كرد

 

در خود شكست از غم و امّا به هيچ كس

هرگز نگفت شوق شكستن چطور كرد

 

شاعر دو باره زد به خيابان و سايه اش

خود را در ازدحام سرك گم و گور كرد